کافی شاپ صدف sadaf coffee shop   کافی شاپ صدف sadaf coffee shop
کافی شاپ صدف sadaf coffee shop
کافی شاپ صدف sadaf coffee shop کافی شاپ صدف sadaf coffee shop
 

شعبات کافی شاپ صدف

Home

ورود و خروج

برای مشاهده تمامی مطالب سایت، لازم است که ابتدا در سایت عضو شده و با نام کاربری و رمز عبوری خود وارد سایت شوید.
نام کاربری

کلمه عبور

مرا به ياد داشته باش
فراموش کردن کلمه عبور
ثبت نام نكرده ايد؟ عضویت

 

داستان دخترک و قهوه




گارسن قهوه را آورد
دختر برای خودش شیر و شکر ریخت، پسر مثل همیشه تلخ می خورد.
- دلت تنگ نشده بود ؟
- می دونی که شده بود.
- واقعا ؟
- باز سوالای احمقانه شروع شد!
پسر قهوه اش را سر کشید، همیشه فنجان های کوچک را یکباره سر می کشید.
دختر همچنان با قاشقش ور می رفت.
- خیلی روزا کلافه میشم،
- واسه چی ؟
- از بلاتکلیفی!

- با من ؟
- نه، با عمه بزرگم، معلومه دیگه با تو!
دختر هم قهوه‌اش را خورد.
- من و تو قراره چی بشیم ؟
- یعنی چی ؟
- همیشه همینو میگی، ازدواج!؟
- همیشه باید دربارش بحث کنیم ؟
- تو که بحث نمیکنی، من بحث میکنم، تازه اونم با خودم.
- انتظار داری چی بگم ! الان زوده.
- برای کی ؟ من، تو، من و تو.
- من!
- آره برای من که زود نیست، مخصوصا که دو سال هم از تو بزرگترم.
- میدونی که ربطی به قضیه نداره.
- واقعا ؟
- سوال احمقانه، سوال احمقانه !
لحظه ای هر دو ساکت می شوند.
پسر به ساعتش نگاه می کند.
- می تونیم بریم موزه فرش ، هنوز بازه ها.
دخترفنجانش را بلند کرده بود و ته مانده های قهوه را نگاه می کرد.
- می تونیم همین جا باشیم و موضوع رو عوض کنیم.
پسر حرفی نزد.
- خب چه خبر از خواهرت ؟
- مهسا ؟
- دوست پسر بابا ؟
- آ ها، آره گویا الان با یکی هست.
- پس طلسمو شکوند.
- آره.
- دیدیش ؟
- نه.
- چه طورین ؟
- خفیف.
- راضی یه ؟
- آره گمونم، گیج تر شده.
و می خندد، دختر هم می خندد.
- تو سرما بستنی مزه میده، می خوری ؟


یادداشت های بازدیدکنندگان

نویسنده خدابخش خورشیدی در تاریخ 1388/01/13 ساعت 22:30:53
خیلی جالب بود متشکرم
نام شما / ایمیل شما

 
 
کافی شاپ صدف sadaf coffee shop