گارسن قهوه را آورد دختر برای خودش شیر و شکر ریخت، پسر مثل همیشه تلخ می خورد. - دلت تنگ نشده بود ؟ - می دونی که شده بود. - واقعا ؟ - باز سوالای احمقانه شروع شد! پسر قهوه اش را سر کشید، همیشه فنجان های کوچک را یکباره سر می کشید. دختر همچنان با قاشقش ور می رفت. - خیلی روزا کلافه میشم، - واسه چی ؟ - از بلاتکلیفی!
- با من ؟ - نه، با عمه بزرگم، معلومه دیگه با تو! دختر هم قهوهاش را خورد. - من و تو قراره چی بشیم ؟ - یعنی چی ؟ - همیشه همینو میگی، ازدواج!؟ - همیشه باید دربارش بحث کنیم ؟ - تو که بحث نمیکنی، من بحث میکنم، تازه اونم با خودم. - انتظار داری چی بگم ! الان زوده. - برای کی ؟ من، تو، من و تو. - من! - آره برای من که زود نیست، مخصوصا که دو سال هم از تو بزرگترم. - میدونی که ربطی به قضیه نداره. - واقعا ؟ - سوال احمقانه، سوال احمقانه ! لحظه ای هر دو ساکت می شوند. پسر به ساعتش نگاه می کند. - می تونیم بریم موزه فرش ، هنوز بازه ها. دخترفنجانش را بلند کرده بود و ته مانده های قهوه را نگاه می کرد. - می تونیم همین جا باشیم و موضوع رو عوض کنیم. پسر حرفی نزد. - خب چه خبر از خواهرت ؟ - مهسا ؟ - دوست پسر بابا ؟ - آ ها، آره گویا الان با یکی هست. - پس طلسمو شکوند. - آره. - دیدیش ؟ - نه. - چه طورین ؟ - خفیف. - راضی یه ؟ - آره گمونم، گیج تر شده. و می خندد، دختر هم می خندد. - تو سرما بستنی مزه میده، می خوری ؟
یادداشت های بازدیدکنندگان
نویسنده خدابخش خورشیدی در تاریخ 1388/01/13 ساعت 22:30:53 خیلی جالب بود متشکرم